قبلا خیلی بیشتراز اینا می نوشتم. شاید هرروز بارها به وبلاگم سر میزدم. اما الان نمیدونم چی شده که دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم. حتی بعضی وقتااینقدر حرفها رو توی خودم مرور می کنم که خسته شم اما برای نوشتن تنبلی می کنم. توی این یک ماه خیلی اتفاقا افتاد. می تونست اتفاقای خوبی باشه اما نبود. از تولدی که گذشت و هیچ خبری از کادویی تولد نشد. بچه شدم. شاید. اما دیگه نمی تونم بی توقع باشم. روزگاری که بی توقع بودم گذشت. شاید از ترسه. از ترسهروزایی که بی توقع و با عشق کلی زحمت کشیدم و نتیجه ش رو دیدم. اما حالا از ترس اینکه دوباره خوبیام وظیفه شمرده بشه انتظار دارم. هر چند بازم انتظاراتم بر آورده نمیشه.
همسری همش درگیر کارشه. خودش قبل ازدواج می گفت می ترسم از روزی که اینقدر درگیر کار بشم که تورو فراموش کنم و چه زود این ترس به واقعیت تبدیل شد. حتما خودش رو میشناخته که این حرف رو زده. روزی که می تونست قشنگترین روز زندگیم بشه به تنهایی گذشت و اخر شب ی کیک و گل . و بعدش بازم کار و کار. من موندم آخرین نفر و آخرین کار آخرین الویت. نمیتونم این روفراموش کنم.
مدام جای خالیش رو میبینم و مدام میگه که غر می
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی
تاريخ: چهارشنبه
3 آذر
1395 ساعت: 0:14